تبليغاتX
هرزه گی های من

هرزه گی های من




باید خون آشام ماهری باشی نه آنقدر خونش را بمکی که در جا بمیرد نه آنقدر آرامش بگذاری که آرامت بگیرد ...

در گوشی می گویم : بعضی وقتها بد باش ، خوبهای همیشگی ، همیشه زجرکش شده اند .. 

ومن ندانستم راهزن یک دشمن است یا صرفا یک راهزن است ؟

برو تا جایی که می توانی فوق العاده که نباشی ، فوقش عادی که میشوی .. و ترس من مُرد اینجا!

زمانی می رسد که آزادی آزاد نیست قلبت را تبعید کن تو در حبس ابد دوام نمی آوری ..

ومن این روزها غبطه می خورم که بعضی وقتها توان طرفداری از تو را ندارم که هیچ در حزب مخالف هم پرسه میزنم ! میدانم بد مطلق نیستی

خوب مطلق هم نمی توانی باشی انسان جایزالخطاست پس برای زندگی میانه ، خوبی را مطلق کن

کنجکاوی های بی حد و حصرت را حصار باش

هر آن ، لحظه خون بازی نیست .. گاهی شیطنت کن

اما شیطان شیفته نه ..

و من عکس جوکر را نشانت دادم و گفتم : دوستش دارم ..

دلبندم! دردهایت را با کسی قسمت کن که در قسمت شریک باشی

خوشی هایت را با همگنان هم قَسَمت نه همگان ...


+ تاریخ | ساعت | نویسنده یک هرزه |

خیلی وقت که نه، اما خیلی روزا بود که "خودمو ننوشته بودم"!

یه جاهایی تو زندگیم واسه ی لحظه هام قانون می ذاشتم

واسه این صفحه هم کلی قانون داشتم

اما گور بابای تمام قانون هام ...

اصلا تمام قانون ها به وجود میان که تو یه مدت اجراشون کنی و یهو حس کنی خسته ای و بشکنیش

قانون ها فقط برای شکسته شدنن!

مثه من ...

هر چی که تو دلت بخواد هستم

من قانون فرشتگی ام رو شکستم و شدم این!

و حالا باز قانون های صفحه ام رو می شکنم

اما حالا این نباید رو می شکنم و می گم

که توی این مدت طولانی زخم هایی خوردم که دردشون رو قراره روزای طولانی روی دوشم یدک بکشم

ولي...

...

ديگه داشت باورم ميشد که کلاغه باز هم به خونه اش نميرسه و من مي خورم به بن بست!

ولي هيچ وقت فكر نمي كردم كه قصه های شیرین مادربزرگ یه پایان ِ خوش ِ معجزه آسا داشته باشه

فكر مي كردم همش تو داستانهاست!

....

لعنت باز هم هنگ کردم!

بازهم حرفهام قفل شد!

بازهم کلمه هام ته کشید!

اما یادت باشه قانون ها رو باید شکست!

تا قانونی شکسته نشه ، هیچ قانون جدیدی به وجود نمیاد!


+ تاریخ | ساعت | نویسنده یک هرزه |

باید خون آشام ماهری باشی نه آنقدر خونش را بمکی که در جا بمیرد نه آنقدر آرامش بگذاری که آرامت بگیرد ...

در گوشی می گویم : بعضی وقتها بد باش ، خوبهای همیشگی ، همیشه زجرکش شده اند .. ( ومن ندانستم راهزن یک دشمن است یا صرفا یک راهزن است ؟ )

برو تا جایی که می توانی فوق العاده که نباشی ، فوقش عادی که میشوی .. ( و ترس من مُرد اینجا )

زمانی می رسد که آزادی آزاد نیست قلبت را تبعید کن تو در حبس ابد دوام نمی آوری ..

ومن این روزها غبطه می خورم که بعضی وقتها توان طرفداری از تو را ندارم که هیچ در حزب مخالف هم پرسه میزنم ! ..) میدانم بد مطلق نیستی

خوب مطلق هم نمی توانی باشی انسان جائزالخطاست پس برای زندگی میانه ، خوبی را مطلق کن

کنجکاوی های بی حد و حصرت را حصار باش

هر آن ، لحظه خون بازی نیست .. گاهی شیطنت کن

اما شیطان شیفته نه .. ( و من عکس جوکر را نشانت دادم و گفتم : دوستش دارم .. )

دلبندم! دردهایت را با کسی قسمت کن که در قسمت شریک باشی

خوشی هایت را با همگنان هم قَسَمت نه همگان ...


+ تاریخ | ساعت | نویسنده یک هرزه |

سکانس دوم؛

او مُرد تا من زنده شدم..

برای هیچکس ، هیچ وقت نامه فدایت شوم ننوشته ام .. می خواهم خودت اولین و آخرینش باشی ..

آخر فدایی اینجا معنایی ندارد ..

در تمام این سالها دو چیز به یادگار گذاشتم اما جایی جا نگذاشتم هرگز.. روحم را و ایدئولوژی هایم..

و چه سنگینی می کنند بر من، میدانم که برای مسیح شدن باید صلیب از این عمودتر جا به جا کنم تا افقم

تماشایی باشد.. هنوز در خاطرم هست، بامداد سردترین روز سردترین فصل سال ..

همان روز که دستان گرمت مرا از کوچه های تردید بیرون کشید..

و تو نواختی سمفونی جاویدانت را و من تا ابد مسخ!

عزیزتر از جانم ، طرح بکش حتی اگر مطرح نشد ، طراح که میشوی!

و من شقیقه ام میسوزد..

میدانی؟

بعضی چیزها اگر خراب شد یا به همین راحتی درست نمیشود یا هیچ وقت مثل روز اولش نمی شود تازه

اگر بفروشیش هم دست دوم حساب خواهد شد.. 

دوستی با بعضی ها مثل دشمنی کردن با خودت و خداست.. به سگ و گربه فکر کردی؟

دوستی با دشمن مدت دار است..

شک داری تمام تاریخ را ورق بزن.. ماموریت ممکن، غیر ممکن نیست..

یادت باشد قرارهایت را ملاقات کن بی قرار ، نه قرار ملاقات هایت را از سر اجبار..

تو خدایی .. زنده میکنی، می میرانی مرا تنها با یک کلام با یک نگاه ..

تو آرزو کن اسطوره اش با من.. 

من هنوز دنبال همان خوشی های یک دقیقه ای ام که به درازا بکشد ..

من هنوز می میرم برای رمزهایی که رازهایش فقط پیش ماست!


+ تاریخ | ساعت | نویسنده یک هرزه |

 سكانس اول

 

۱۹ دقیقه زودتر میرسم .. هیچوقت نشد ۲۰ بشه..

دستای زخمیم میشه سایه چشمام ٬ بی خیال ادما رو زمین دراز میکشم ..

صدای راه رفتنش از ۲۰ فرسخی تابلوئه..

- میگه این در و دیوارا قابل تورو نداره بکوب .. میگن آفتابگردونا روزای ابری هم آفتاب گیر میذارن ..

میگه ٬ میگن .. تو چی میگی؟

- من میگم سلام

گرمی وجودش تو سردی افکارم دود میشه میره هوا ..

- اینقدر خودتو به آب و آتیش نزن ٬ موج هم تو رو بالا میاره .. برت میگردونه ..

حالا چرا از رو زمین بلند نمیشی؟

- مگه جای میخا رو روي دست و پام نمی بینی ٬ مصلوب زمینم ..

چرا خودتو آزار میدی؟

- چرا خودمو بازی بدم؟

حق خوشامدگویی رو خوب ادا کردی

- حقی که پیش فروش بشه باید بالا سر جنازش شب تا سحر نماز وحشت خوند ..

مسخرست ..

- مسخره بودن بهتر از صخره ایه که همه به ارتفاش بخندن .. تو هیچی نمی تونی بگی ٬ نه اینکه

بی زبونی .. نه .. اتفاقا حسابی زبونی!

باید ترسید .. تا تولدی نباشه مرگی هم در کار نیست ..

- اگه اینجا آخر خطه میگفتی خط کش بیارم ..

واسه همینه یا سر به زیری یا آسمونو سانت میکنی؟

- وقتی زمین بهت پرو بال نداد باید از خود آسمون وارد شد ..

محاله .. از چیزی که حقته ماله خودته نمی گذری ..

- باورای من باور نکردنی ان ؟ .. همین یه هفته پیش چیزی رو ثابت کردم که اگه دانشمند هم میشد

قدرت اثباتشو نداشت ..

ما ادما چیزی برای باختن نداریم ..

- پس هنوز برای نداشته هات کارت دعوت می فرستی ..


+ تاریخ | ساعت | نویسنده یک هرزه |

بذار یه چیزی رو بهت بگم!

خیلی وقت که نه، اما خیلی روزا بود که "خودمو ننوشته بودم"!

یه جاهایی تو زندگیم واسه ی لحظه هام قانون می ذاشتم

واسه این صفحه هم کلی قانون داشتم

اما گور بابای تمام قانون هام ...

اصلا تمام قانون ها به وجود میان که تو یه مدت اجراشون کنی و یهو حس کنی خسته ای و بشکنیش

قانون ها فقط برای شکسته شدنن!

مثه من ...

هر چی که تو دلت بخواد هستم

من قانون فرشتگی ام رو شکستم و شدم این!

و حالا باز قانون های صفحه ام رو می شکنم

اما حالا این نباید رو می شکنم و می گم

که توی این مدت طولانی زخم هایی خوردم که دردشون رو قراره روزای طولانی روی دوشم یدک بکشم

ولي...

...

ديگه داشت باورم ميشد که کلاغه باز هم به خونه اش نميرسه و من مي خورم به بن بست!

ولي هيچ وقت فكر نمي كردم كه قصه های شیرین مادربزرگ یه پایان ِ خوش ِ معجزه آسا داشته باشه

فكر مي كردم همش تو داستانهاست!

....

لعنت باز هم هنگ کردم!

بازهم حرفهام قفل شد!

بازهم کلمه هام ته کشید!

اما یادت باشه قانون ها رو باید شکست!

تا قانونی شکسته نشه ، هیچ قانون جدیدی به وجود نمیاد!


+ تاریخ | ساعت | نویسنده یک هرزه |

با توام ای مادیان وحشی!

 من از جنس توام من خاص نیستم عامم

                من سرطان س.ک.س دارم

                 با من نترس بامن بمیر....گوش کن

 

تا ۷ که بشمرم تو برهنه خواهی شد

 ۱. روسریت را بردار

 ۲. خجالت نکش

 ۳.رژ لب سیاهت را بزن

 ۴. بند دامنت را رها کن

 ۵.قفل سینه بندت را بسپار به من

 ۶.درون چشمانم را نگاه کن

 ۷. تو برهنه شدی!

 حالا با خیال من بخواب، من سالهاست که مرده ام

تمام من شهوتی است

که تمنای همخوابگی ات را فریاد میکند

با تو در شجاعترین دقایقم

خواهم خفت...

... و ارضا خواهم شد!


+ تاریخ | ساعت | نویسنده یک هرزه |

خدا مرا از بهشت راند

از زمین ترساند

شما مرا از زمین راندید

از خودتان ترساندید

من اینک کنار شیطان آرام گرفتم

که نه مرا از خویش میراند و نه از هیچ می ترساند


+ تاریخ | ساعت | نویسنده یک هرزه |

توي گوشم گفت :

                        بوس مي خوام بوس واقعي !

تو گوشش گفتم :

                       اينطوري ؟!  دارم اذيت مي شم !   با زور؟!

دستمو گرفت ، دردم اومد.  

                        سرشو آورد جلو. صداي نفساش با نفسام يكي شد 

دستم درد گرفت

                       گفت:  به اين ميگن زور !

دستمو ول كرد ، سرشو برد عقب !

گفت:

                        بوس مي خوام بوس راستكي !


+ تاریخ | ساعت | نویسنده یک هرزه |

تشنـــج ميكند لذت

در تـــن ام.

خط هايم را خواهم كشت.

ولي خطوط چروك لبـاس ات

ميشود خط ِزندگي ام.

آنها را هم خواهم كشت.

من عريانم

عريـانم

عريان مانند فاصله ها، ميـان كلمات.

عريانم ،همانقدر كه سكوت ميان عشق

عريان است. 


+ تاریخ | ساعت | نویسنده یک هرزه |